تبليغاتX
با تو...بی تو وبلاگ


با تو...بی تو

همه چیز دل نوشته ها

گل ... گل ... گلاب

تق ... تق ... تقطیر

                  چکه چکه ...

                    قطره قطره...

باریکه ز قطره های تن لخت گل

بساط شعر خون جنون گل

(نصرت رحمانی)

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط عسل | |

بابایی تو رو خدا برگرد خونه بابابی نمی تونم مریضیتو تحمل کنم برگرد خونه کاش می شد یه کاری بکنم خداحون کمکش کن نزار مارو تنها بزاره من طاقت ندارم من طاقت ندارم بابایی نباشه برگرد با امام حسین دستم به دامنت تو رو به جون علی اصغرت بابام رو برگردون خونه . .

.

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط عسل | |

دیشب دوباره امدی به خواب من

دیدار خوب تو

تا کوچه های کودکیم برد پا بپا

شاد و شکفته ، ما

فارغ ز هست و نیست

در کوچه باغ ها

سر خوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید

یک لحظه دست تو

از دست من رها شد و ...

خواب از سرم پرید

(؟)

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط عسل | |

فلفل

از بوسه های تو می روید

شعر

از لبان من

قانون عشق چنین است

باید گذر کنم

معصوم و پاک تر ز سیاووش

از شعله زار جنگل مژگانت

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

 

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از ...

(نصرت رحمانی)

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط عسل | |

من و خداوند هر روز صبح فراوش می کنیم ...

او خطاهای مرا

من لطف اورا

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط عسل | |

برای محبت هایی که عمیقند ندیدن و نبودن هرگز بهانه از یاد بردن نیست...

نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط عسل | |

صبر کن سهراب!

 

قایقت جادارد؟

 

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم ...

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط عسل | |

پرواز

 

در خط کور بود

 

گفتند :

 

- باید گذر کنیم ،

 

                از معبر قفس.

 

و منطق ریاضی معدومی

 

ره را جهت نماست .

 

بر این شکسته شب

 

بر این چشیده غلظت ماتم

 

بر این گزیده غم

 

این رفت آنچه رفت

 

این بود آنچه بود .

 

و پرواز

 

در خط کور بود .

 

اما عمیق ذهن های مشوش

 

ایمان بال را

 

باور نداشت .

 

در دست هایمان صداقت بدرود

 

در بال هایمان هلاکت پرواز

 

در سینه هایمان قفسی تنگ .

 

د رمعبر قفس،

 

تردید چهچهه می زد!

 

ای با یقین شده دمساز

 

با ابر و باد و رعد هم آواز

 

از آن بلند جای

 

بر ما ببار تلخ

 

(نصرت رحمانی)

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط عسل | |

او که می ماند ، نخواهد رفت

 

او که رفته است ، نخواهد رسید

 

او که رسیده است ،پشیمان است

 

این همه از شکستن سکوت

 

چه عاید آینه شد!؟

 

رفتن هم حرف عجیبی

 

شبیه اشتباه آمدن است.

 

تو بگو...

 

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ؟

(سید علی صالحی)

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط عسل | |

ما مشغول گفتگوی گل و سلام و آینه بودیم

 

که شبی دریا خواب دریا را دید

 

که شبی آب آمد و از سر گریه گذشت

 

حالا دعاتات مستجاب و

 

تعبیر خوابتان به خیر!

 

راستی شنیده اید که هیچ اسمان صافی

 

دلیل باران نیست!؟

 

نه ، هر آسمان گرفته ئی هم

 

بی سوال از بغض تشنگی نخواهد بارید !

 

حالا تنها کسانی به تعداد سر انگشتان گریه مانده اند

 

که هنوز رو به آسمان مهتاب مرده مغموم

 

هی در شمارش رویای ستارگان صبور

 

نماز شکسته می خوانند.

 

بگذریم ، فقط همین پرسش ساده آخرین سوال من است

 

شما که از بیم باد و باور باران سخن می گفتید ،

 

حالا یک پیاله شیر و پاره ئی نانتان کجاست!؟

 

(سید علی صالحی)

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط عسل | |