|
فلک پیر در به در بود به دنبال لحاف شب خاک . ده خسته در خواب . سگ و چوپان بی تاب . گله درآغل بود زیر نور مهتاب. زوزه گرگ و شغال سایه مرگ بر آب ورد صد باره پیر گله این بود ز دور بپرم؟ یا نپرم از لب جوب؟ (حسین پناهی ) + نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 3:30 بعد از ظهر توسط عسل |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 10:46 قبل از ظهر توسط عسل |
مسافران همه رفتند و جا ماندم کدام جاده مرا می برد به منزل او + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 9:34 قبل از ظهر توسط عسل |
... اين قسمت بي تو بودنم اجباريست .. كاش اين قسمت وجود نداشت .كاش تمام لحظه هايم پر بود از با تو بودن ، در كنار تو بودن . خسته ام از اين همه دلتنگي و با تو نبودن . خسته ام از اين همه نديدنت ، ،دلتنگم از اين همه روزهاي بي تو بودن را به آخر نمي رساند وشبها را روز نمي كند چه كنم با اين همه بي تو بودن ؟چه كنم با اين همه نديدنت؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 5:51 بعد از ظهر توسط عسل |
... مي داني ؟ انگار چرخ و فلك سوارم انگار قايقي مرا مي برد انگار روي شيب برفها با اسكي مي روم . مرا ببخش! ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت؟ مي شود يك روز كه باران مي بارد در قهوه خانه اي سبز چاي سرخ نوشيد و به كسي انديشيد كه با موهاي پريشان و چشمهاي سياه ِ ريز با پيراهن قهوه اي در كتاب هنر آشپزي به دنبال رد پايي از خرس نيستي مي گردد. مي شنوي؟ انگار صداي شيون مي آيد . گوش كن . مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد . اما به جاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم . گوش كن. يكي بود يكي نبود زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه ، به جاي خواندن آواز ِ ماه خواهر من است ، به جاي علوفه دادن به ماديان هاي آبستن ، به جاي پختن كلوچه شيرين ، ساده و اخمو، در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند . يا مي توانم قصه نقاش چاقي را تعريف كنم كه سي و يك روز تمام براي نقاشي از چهره طلايي خورشيد ، چشم به آخرين نقطه در انتهاي آخرين انحناهاي زمين مي دوخت . غروبها به دنبال طلوع مي گشت ! صداي شيون در اوج است . مي شنوي ... (حسين پناهي ) + نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 11:14 قبل از ظهر توسط عسل |
... حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم اماچيزي خوابم را آشفته كرده است . در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام با آن گيس هاي سياه وز وز پريشانشان. كاش تنها نبودم . فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد؟ دلم مي خواهد فارغ از دندان درد ابتذال ترانه بخوانم . مي داني چيست ؟ نمي دانم ! ولي فكر مي كنم كه در اين دنياي بزرگ علاوه بر درياي سرخ چيزهاي ديگري هم وجود دارد مثلا يك سوال يك سوال مشكل كه هيچ كس جوابش را نمي داند . فكر مي كنم شب و روزي كه گليم دو رنگ زندگي ما را تا رو پودند به يك سوال بي جواب ختم مي شوند . رنگ، ختم ، گليم ، جواب! سرم گيج مي رود و اين حق را هم به تو مي دهم كه سرت گيج برود . كاش تنها نبودي. آن وقت مي توانستم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بخندم تا همسايه هايم از خواب بيدار شوند . ... (حسين پناهي) + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 5:18 بعد از ظهر توسط عسل |
-« به كجا چنين شتابان ؟» گون از نسيم پرسيد : -«دل من گرفته زينجا، هوس سفر نداري ز غبار اين بيابان ؟» - «همه آرزويم ،اما چه كنم كه بسته پايم ...» -«به كجا چنين شتابان ؟» -«به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم .» -«سفرت به خير !اما ،تو و دوستي، خدارا چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي ، به شكوفه ها ، به باران ، برسان سلام مارا ... (شفيعي كدكني) + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 8:28 بعد از ظهر توسط عسل |
براي عزيزي كه هيچ وقت نوشته هايم را نمي خواند كمي دوستم بدار... آن گاه از دل اين كوه يخ ، آتشفشاني فوران خواهد كرد كه فكرش را هم نمي كني !!! (ميلاد تهراني) + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 9:44 قبل از ظهر توسط عسل |
عيدتون مبارك + نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 9:9 قبل از ظهر توسط عسل |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 9:7 قبل از ظهر توسط عسل |
|